تبليغاتX
از جسم خاک تا سیب تلخ
 
از جسم خاک تا سیب تلخ
 
 
از افلاک که خبری نبودو انگار سیب تلخ سهم ماست!
 
از جسم خاک شروع شد تا رسید به سیب تلخ و تلخی اش چنان به مذاقمان خوش امد که ۲سال امتداد یافت!گاهی چند سطری از سر دلتنگی یا حس های زودگذر چون رگباری که باری در پی ندارد!

و حالا سیب تلخ که از جسم خاک زاییده شده بود میرود که گوشه ای خاک بخورد همچون مادرش و قطعا روزهای خاص برای مرور بعضی خاطرات مستتر لابه لای جمله های مبهم باز خواهم گشت!

برای رهایی از رخوت یکجا ماندن و فرار از تکرار و شاید بازهم تنوع طلبی صفحه  جدید میسازم که زایشش ناگهانی و بدون هیچ پیش زمینه ای باشد!نام و سبک و سیاقش ان خواهد شد که در لحظه بخواهم چون باقی کارهایم و باقی وبلاگهایم!و مضمونش هم به گمانم باز آش شعله قلم کاری خواهد شد با این تفاوت که اینبار فراغ بال بیشتری خواهم داشت و سانسور کمتر!

دوستان فوق العاده ای داشتم و دارم.هرگز دنبال لینک بازی و کامنت پرانی نبودم!دوستانی دارم که سال به سال کامنت نمیگذارند و ایضا!!!اما میخوانمشان. بیشتر وقتها خواننده خاموشم ولذت میبرم و همین مرا بس!

ای کاش از خیلی چیزهای دیگر هم مثل این وبلاگ به سادگی دل می کندم اما همه عقده های وابستگی ام را سر وبلاگهایم خالی می کنم و دل می کًنم و حال باید رفت!!!!!

خواهم نوشت تا زمانیکه حس رضایت پس از نوشتن وجودم را در بر میگیرد و دفتر یادداشت یا همین دنیای مجازی فرقی ندارد مگر در به اشتراک گذاشتن حرفها و فکرها!

سیب تلخ را دوست داشتم و تلخی اش نوش بود اما حالا دنبال مزه های دیگری ام و میدانم که بهتر خواهد بود!!!!

و اینجا،اینک یک پایان در همین لحظه بوقوع می پیوندد.

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 9:48  توسط هنوز من  | 
 

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا من هی بخوابم و بخوابم و بخوابم وبخوابم.وقتایی هم که بیدارم تو هپروت باشم.

عجیبه!

من همیشه خوب شروع میکنم و موقع تموم کردن..... اما اینبار حتی نمیتونم شروع کنم!!!!

هی آدم!دیگه وقتشه به خودت بیای!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۳روز دیگه سیب تلخ ۲ساله میشه!وقت خداحافظی رسیده.۲سال زیاده واسه یه وبلاگ همینجوری!

یه جای دیگه،با یه اسم دیگه و کلی حرف که اینجا نمیشد نوشت به صد دلیل!شاید!

.............................................................

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 18:40  توسط هنوز من  | 
 

 

گم شده در خویش و در جستجوی خویش. و گذر روزها هیچ نیفزود و هیچ نکاست جز طول بودن و عرضش همچنان تهی ماند از هیچ!

و دلم غرق شدن در بودنهای روتین و مبتذل را میخواهد همان که زمانی اسباب خنده بودو نگاه از سر شاید تحقیر که چنین پست باید زیست؟

وحالا که واژه ها را کنار هم میچینم معنی تازه میبخشم به هرکدام و ازنو می زایمشان که شاید حیات فرحبخش همان باشد!عمقی که ته ای ندارد و هی تورا در خود فرو میبرد و هیچ نمی افزایدت به چه کار آید وقتی میتوان در سطح جاری باشی و خواستنی هایت یافتنی!؟

میخوانمشان انهایی را که سخت نگرفتند و خیلی زودتر تسکین یافتند و اصلا سرگشتگی شان را پاک کردند در هیاهوی بودنهای روتین.

راست میگفت!هرروز برنامه چیدن وتصمیم گرفتن پیرم میکند خیلی زودتر ازانکه جوانی کرده باشم و سر به هوایی.

................................................................................................

خط زدنت کار ساده ای نیست برایم این روزها که اینهمه......

وقتی انگونه که هست بودنش را قبول نداری و نمیپذیری اش ادعای عشق موهوم است!

وقتی آرزوی مرگش را میکنی برای خلاصی ازینهمه دو دلی بدان عشقی در کار نبوده و نیست که کی عاشق عدم معشوق را تاب اورد ؟

...................................................................................................................

ازین تکرار بیزارم!

باید میفهمیدم انهمه بهانه گیری و زود رنج شدن مقدمه این درد ناگزیر مکرر بوده!

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 10:59  توسط هنوز من  | 
 

واقعا درک نمیکنم سیستم فکری و عاطفیشونو.

تا وقتی محل سگ بهشون نمیذاری و احتمال میدن ممکنه از دستشون بری عین سگ پاسوخته می افتن دنبالت!اینقدر برات دم تکون میدن و سماجت میکنن تا تحویلشون بگیری.اما درست وقتیکه بهشون عادت کردی و دست نوازش کشیدی سرشون و حس کردن بهشون علاقمند شدی شروع میکنن به پارس کردن و پاچه گرفتن!!!!

اینجور وقتاست که واقعا کم میاری!!!!

وقتی تحویل نمیگیری میگن دلت از سنگه،مغروری!وقتی تحویل میگیری تکراری میشی و حوصله سر میبری!

عجیبن این آدما خیلی عجیب!نباید تو هیچ نوع رابطه انسانی همه احساستو رو کنی!پس بهتره هیچ رابطه ای رو جدی نگیری حتی مادر و فرزندی یا هر نوع دیگه ای!

خیلی مزخرفه!عشق هم که کشکی بیش نیست.کی ظرفیتشو داره تا همه ی احساس کسی معطوف به اون باشه و اون بتونه متقابلا جبران کنه؟

ما همه اهل شعاریم!تا وقتی نداریم ادعا میکنیم لایقترینیم وقتی صاحبش میشیم گند میزنیم به همه چیز!!!

*این احساس امروز و دیروز نیست!متاسفم که هی از سگ بیچاره مایه گذاشتم واسه خالی کردن عقده دلم در صورتیکه همون سگ اگه یه تیکه نون بندازی جلوش برات دم تکون میده و وفاداریش زبونزده!

 

                                    نقطه!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 12:33  توسط هنوز من  | 
میخوام برم همین روزا!

میخوام برم ازینجا تا.....

تا ناکجا!!!میخوام برم تا نباشم.اینهمه عدم ثبات وحشتناکه!!!میخوام که نباشم،نه اینجا نه هرجای دیگه!

عجیب نیست که همه مثل همیم اما همو نمی فهمیم؟عجیب نیست اینهمه فاصله؟عجیب نیست اینهمه خواستن و نرسیدن؟

قهوه تلخ نمیخورم!شاهکار ادبی نمیخونم!فیلم های تاپ نمیبینم!حرفای قلمبه سلمبه نمیزنم!تیپ خاص نمیزنم!تو بحث های بیخود شرکت نمیکنم!ادای دخترای روشنفکر خوشکل عقده ای خودنما رو در نمیارم!خاطره نمینویسم!حرف حساب نمیزنم!رو احساسم اسم نمیذارم!دنبال هیچکس نمیگردم!واسه ارشد درس نمیخونم!احساس آنیمو پنهون نمیکنم!خودمو تو حسیکه میخوادتوش غرق بشم شریک نمیکنم!جنونو پس نمیزنم دیگه!!!

اما باید برم!!!

واسه مثل هیچکس نشدن باید برم!......

..................................................................................

یکی از تاس های صورتیم گم شده!وجب به وجب جاهایی که باهاش رفتمو گشتم!نبود.دوسش داشتم!

.................................................................................

خیلی بی جنبه بازی در اوردم وقتی حال /عطا/همکلاسی پررومو گرفتم لحظه ایکه داشت شوخی هاشو از حد میگذروند!وقتی همون اول بهش گفتم من بی جنبه م بیخود میکنه اینهمه نزدیک میشه!

...............................................................................................

دلم یه مسافرت اساسی و خلوت میخوادیعنی خودم باشم و خودم.کنار دریا یا کویر فرقی نمیکنه!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 12:0  توسط هنوز من  | 
شب

بیم و امید

امروزی که دیروز شده

و فردایی که رسیدنش بهانه ها را خواهد گرفت!

کی می رسد فردا؟ 

این مغز می گندد کم کم

بسکه پر شده از خیال....

و تو مرا می فهمی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 21:14  توسط هنوز من  | 
 

چقدر غنی شده ام این روزها!

لبریز از بخششی بی چشم داشت!عشقی که جان میبخشد.

وباز حس خدا شدن!شاید هم خدایی شدن.خدایی که من خلق کرده ام به تنهایی.

عشق به همه کس حتی نفرت انگیزترینشان...

.

.

.

استخوانهای پوسیده ی تو بی تاثیر نبوده انگار.ماهها بود لمس سنگ قبرت را از یاد برده بودم!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 13:13  توسط هنوز من  | 
و میگفتند قران معجزه ایست جاویدان.کتابی کامل که در آن نقصی راه نمی یابد و من هرچه بیشتر میجویم کمتر می یابم که یعنی خداوند غافل بوده ازین رنج/خاصیت بشر که اینچنین نادیده گرفته شده در کتاب جامعش؟

که همه ،بدون اغراق همه این موجودات دوپای ناطق طالب توجه وعشق جنس مقابل خود بودند و هستند وتاریخ گواه است بر خونهای ریخته شده و قلبهای ویران شده و ایمانهای نقض شده!

و این کتاب از هوس گفته!اما از عشقیکه اختیاری در آن نیست نه!

گرسنه دین ندارد.و اما عاشق؟؟؟؟؟

دین ما که بازیچه ای بیش نیست،کاش لااقل آزاده بودیم!

...........................................................................................................................

* بر در فردوس نشیند کسی

از تو بپرسد که در راه عشق،پیرو زرتشت بُدی یا مسیح

دوزخ ما چشم به راه شماست!!!

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 14:22  توسط هنوز من  | 
زندگی شاید همین باشد!

خوردن و خوابیدن و گاهی دلتنگی......

وکمی دل دل کردن!

زندگی باید همین باشد!زیستن با کمی مخلفات!

.............................................................................................

آی رفیق این ره انصاف نیست

این جفاست

*عاشقتم همای!

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 14:22  توسط هنوز من  | 
نوزدهم به جای احیا،یحیی* نگه داشته بودیم خونمون!

امشب که بیست ویکمه نه خواب همکاری میکنه نه یار!!!

اندکی صبر سحر نزدیک است!

........................................................................................................

جالب بود اولین تجربه کاری!اما اینکارا به درد من یکی که اهل چاپلوسی و...نیستم نمیخوره!

........................................................................................................................

خیلی خوشحالم بابت کلاس طراحی سنتی.خیلییییییییییییییی

*یحیی پسر عمه بابام!که سالی یه بار میاد خونمون و اندازه همون یه سال حرف میزنه!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 22:52  توسط هنوز من  | 
 
  بالا