تبليغاتX
از جسم خاک تا سیب تلخ

از جسم خاک تا سیب تلخ

از افلاک که خبری نبودو انگار سیب تلخ سهم ماست!

تهدید میکنم ثانیه هایم را به قتل

شاید که راه بیایند با بیقراری های من

.

.

.

.

ساعت شنی میخواهم شدید!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 20:31  توسط هنوز من  | 

این میل رفتن هنوز هم موج میزند در من...

دور تر نه!!!

شاید همین نزدیکی ها!!!!!!

 

.................................................................................................................................

تو سایه ی سرکوب تجربه ها بودی، اما حالا که تو نیستی تجربه ای هم در کار نیست!

سخت است فراموش کردن دختری که تصویر زندگی بود اما سیبی شد اویزان از طناب دار!

سخت است خواهر دختری بودن که همه چیز بود اما حالا نیست و هیچ باقیست بجا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 16:31  توسط هنوز من  | 

صبح جمعه

کلاس آفات ،پر از افات بی خطر

خسته از همه

تنها

پیاده

راننده هایی که سرهاشان به طرز مضحکی کج میشود

و نگاههایی احمقانه

سرخی لباسم ؟لبانم؟/.....نه دختر بودن کافیست بی بهانه!!!!

نمیشود تنها بود

نمیشود تنها ماند

من به ناز خفته بودم در کتم عدم

نخواستم که باشم درین دیر خراب آبادم

شعور ناقصم نفهمید،نمیخواهد بفهمد قدر این لطف ،عنایت

...

انفلونزایی در کار نبود!!!!

بهانه بود برای دوروز خوابیدن و گوش دادن و تمرین مردن!!!

خیام ،حکیم بدبین نه!حکیم واقع بین، می ستایمت دوست من!!!!

 ............................................................

سر خاکت نمی ایم اما هرروز با منی.نه!من با توام!

بی تو بد جوری دلتنگ تجربه های دیوانه وارم!!!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:0  توسط هنوز من  | 

قبلا هم گفته بودم برایت که چون یک عادتی برایم

چون عادت ماهیانه ای که رنج میدهد،عذابم میکند تکرار هر ماهه و بدتر از همه اجبارش

اما و قتی دو ماه پشت سرهم خبری ازین عادت نشد..

دلتنگ شدم،حسی شبیه دلهره،کم داشتن، فرق داشتن با همه،عیب داشتن

دقیقا حسی شبیه روزهای نبودن تو!!!

اولش شادمان از تمام شدن عادت تحمیلی اما بعدترش

دلتنگی

هراس هرگز نبودنش ،تکرار نشدنش

و تکرار مدام این سوال شکنجه گر که:چرا نیست دیگر؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17:25  توسط هنوز من  | 

بالاخره میرسد روزیکه طلوع و غروبش چیز دیگری باشد.متفاوت از همه ی این روزهایی که پر شده اند از نا خواستنی ها!!!

 

پاییز دارد از دست میرود و دریغ از ساعتی لذت با برگهایی که رها میشوند تند و تند و ابرهایی که بغض میکنندو گاه میبارند آرام آرام!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:9  توسط هنوز من  | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:10  توسط هنوز من  | 

میدانم ومیدانی که بی دلیل اهلی کردیم هم را و این اهلی کردن نه باری از تنهایی تو برداشت و نه من بلکه بدتر عادت تنهایی را بیشتر به رخ کشید ........

خلوتت را به حراج گذاشتی

خلوتم را به حراج گذاشتم.شاملو هدیه کردی و تنها این را اموختی:ایکاش میتوانستم خون رگانم را من قطره قطره بگریانم تا باورم کنی!!!!

باور هم دردی درمان نکرد و این استیصال،این گم شدن در خود،این ندانستنها.....

شاملو خواندم و گوش دادم و فهمیدم این درد بشری هم دچار تسلسل شده و هی تکرار میشود وگریزی نیست از ان!!!!

و تو هی در خیالت داستان میسازی از سالها ندیدن ویکروز دیدن و شوق آنروزی که شاید اصلا نباشد،پیش نیاید وخیالی باشد تنها!

و من هی زور می زنم تمام کنم،پاک کنم هرچه که بوده !!!!

مثلا تمام شود و به بازی دیگران ملحق شوم و وانمود کنم زندگی خیلی حرفها دارد که باید شنید و خیلی چیزها یاد گرفت و همان قضیه ی کمال و این حرفها!که گویا این بازی مبتذل ما کم ارزشتر ازین حرفهاست و بیهوده این ثانیه های طلایی را که همین الان چندتا یی اش را از دست دادم هدر نکنم!!!! وبه روی خودم نیاورم که خودشان و خودم بلدیم بدتر ازین هم این ثانیه های لعنتی را که هر لحظه در گریزند و برگشتی در کارشان نیست به تباهی بکشانیم!!!!

و دلم میخواهد سرعت بگیرد گریز این ثانیه های لعنتی و دقیقه ها و ساعتها و روزها و ماهها را بسازند و تا به خود بیایم ببینم مدتهاست که دیگر تویی وجود ندارد و یا من شده ای یا هیچ!!!!

خودخواهم مثل همیشه!و حق تو فقط من شدن است که من خود نیز هیچم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 17:46  توسط هنوز من  | 

آهای یابوووو

اونیکه پاتو گذاشتی روش حس منه،فکر منه،حرف منه،حق منه!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:44  توسط هنوز من  | 

من هنوز اول راهم میدونی؟

من هنوز خیلی ساده م میدونی؟

هنوزم هواتو دارم،اسمتو میارم اما نه دیگه هیچی نمونده.

این بازی و میبازم اما دارم خودمو میسازم.ته مونده ی این چرک کف دستو میدم بهت ،باج میدم اما چراشو نمیدونم!

حساب کتاب زندگی خیلی پیچیده تر از معادلات دیفرانسیل و انتگراله......

پس امیدی نیست که یاد بگیرم!

.

.

.

.

.

باید بنویسم اما حسش نیست.لعنتی........

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:54  توسط هنوز من  | 

بهم میگی چندتا شب دیگه باید بخوابم وبیدار شم تا تموم بشه؟

چند تا غروب؟چندتا طلوع؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:43  توسط هنوز من  |