شاید که راه بیایند با بیقراری های من
.
.
.
.
ساعت شنی میخواهم شدید!
از افلاک که خبری نبودو انگار سیب تلخ سهم ماست!
شاید که راه بیایند با بیقراری های من
.
.
.
.
ساعت شنی میخواهم شدید!
دور تر نه!!!
شاید همین نزدیکی ها!!!!!!
.................................................................................................................................
تو سایه ی سرکوب تجربه ها بودی، اما حالا که تو نیستی تجربه ای هم در کار نیست!
سخت است فراموش کردن دختری که تصویر زندگی بود اما سیبی شد اویزان از طناب دار!
سخت است خواهر دختری بودن که همه چیز بود اما حالا نیست و هیچ باقیست بجا!
کلاس آفات ،پر از افات بی خطر
خسته از همه
تنها
پیاده
راننده هایی که سرهاشان به طرز مضحکی کج میشود
و نگاههایی احمقانه
سرخی لباسم ؟لبانم؟/.....نه دختر بودن کافیست بی بهانه!!!!
نمیشود تنها بود
نمیشود تنها ماند
من به ناز خفته بودم در کتم عدم
نخواستم که باشم درین دیر خراب آبادم
شعور ناقصم نفهمید،نمیخواهد بفهمد قدر این لطف ،عنایت
...
انفلونزایی در کار نبود!!!!
بهانه بود برای دوروز خوابیدن و گوش دادن و تمرین مردن!!!
خیام ،حکیم بدبین نه!حکیم واقع بین، می ستایمت دوست من!!!!
............................................................
سر خاکت نمی ایم اما هرروز با منی.نه!من با توام!
بی تو بد جوری دلتنگ تجربه های دیوانه وارم!!!!
چون عادت ماهیانه ای که رنج میدهد،عذابم میکند تکرار هر ماهه و بدتر از همه اجبارش
اما و قتی دو ماه پشت سرهم خبری ازین عادت نشد..
دلتنگ شدم،حسی شبیه دلهره،کم داشتن، فرق داشتن با همه،عیب داشتن
دقیقا حسی شبیه روزهای نبودن تو!!!
اولش شادمان از تمام شدن عادت تحمیلی اما بعدترش
دلتنگی
هراس هرگز نبودنش ،تکرار نشدنش
و تکرار مدام این سوال شکنجه گر که:چرا نیست دیگر؟؟؟؟؟؟
پاییز دارد از دست میرود و دریغ از ساعتی لذت با برگهایی که رها میشوند تند و تند و ابرهایی که بغض میکنندو گاه میبارند آرام آرام!!!
خلوتت را به حراج گذاشتی
خلوتم را به حراج گذاشتم.شاملو هدیه کردی و تنها این را اموختی:ایکاش میتوانستم خون رگانم را من قطره قطره بگریانم تا باورم کنی!!!!
باور هم دردی درمان نکرد و این استیصال،این گم شدن در خود،این ندانستنها.....
شاملو خواندم و گوش دادم و فهمیدم این درد بشری هم دچار تسلسل شده و هی تکرار میشود وگریزی نیست از ان!!!!
و تو هی در خیالت داستان میسازی از سالها ندیدن ویکروز دیدن و شوق آنروزی که شاید اصلا نباشد،پیش نیاید وخیالی باشد تنها!
و من هی زور می زنم تمام کنم،پاک کنم هرچه که بوده !!!!
مثلا تمام شود و به بازی دیگران ملحق شوم و وانمود کنم زندگی خیلی حرفها دارد که باید شنید و خیلی چیزها یاد گرفت و همان قضیه ی کمال و این حرفها!که گویا این بازی مبتذل ما کم ارزشتر ازین حرفهاست و بیهوده این ثانیه های طلایی را که همین الان چندتا یی اش را از دست دادم هدر نکنم!!!! وبه روی خودم نیاورم که خودشان و خودم بلدیم بدتر ازین هم این ثانیه های لعنتی را که هر لحظه در گریزند و برگشتی در کارشان نیست به تباهی بکشانیم!!!!
و دلم میخواهد سرعت بگیرد گریز این ثانیه های لعنتی و دقیقه ها و ساعتها و روزها و ماهها را بسازند و تا به خود بیایم ببینم مدتهاست که دیگر تویی وجود ندارد و یا من شده ای یا هیچ!!!!
خودخواهم مثل همیشه!و حق تو فقط من شدن است که من خود نیز هیچم!
اونیکه پاتو گذاشتی روش حس منه،فکر منه،حرف منه،حق منه!!!!
من هنوز خیلی ساده م میدونی؟
هنوزم هواتو دارم،اسمتو میارم اما نه دیگه هیچی نمونده.
این بازی و میبازم اما دارم خودمو میسازم.ته مونده ی این چرک کف دستو میدم بهت ،باج میدم اما چراشو نمیدونم!
حساب کتاب زندگی خیلی پیچیده تر از معادلات دیفرانسیل و انتگراله......
پس امیدی نیست که یاد بگیرم!
.
.
.
.
.
باید بنویسم اما حسش نیست.لعنتی........
چند تا غروب؟چندتا طلوع؟