میدانم ومیدانی که بی دلیل اهلی کردیم هم را و این اهلی کردن نه باری از تنهایی تو برداشت و نه من بلکه بدتر عادت تنهایی را بیشتر به رخ کشید ........
خلوتت را به حراج گذاشتی
خلوتم را به حراج گذاشتم.شاملو هدیه کردی و تنها این را اموختی:ایکاش میتوانستم خون رگانم را من قطره قطره بگریانم تا باورم کنی!!!!
باور هم دردی درمان نکرد و این استیصال،این گم شدن در خود،این ندانستنها.....
شاملو خواندم و گوش دادم و فهمیدم این درد بشری هم دچار تسلسل شده و هی تکرار میشود وگریزی نیست از ان!!!!
و تو هی در خیالت داستان میسازی از سالها ندیدن ویکروز دیدن و شوق آنروزی که شاید اصلا نباشد،پیش نیاید وخیالی باشد تنها!
و من هی زور می زنم تمام کنم،پاک کنم هرچه که بوده !!!!
مثلا تمام شود و به بازی دیگران ملحق شوم و وانمود کنم زندگی خیلی حرفها دارد که باید شنید و خیلی چیزها یاد گرفت و همان قضیه ی کمال و این حرفها!که گویا این بازی مبتذل ما کم ارزشتر ازین حرفهاست و بیهوده این ثانیه های طلایی را که همین الان چندتا یی اش را از دست دادم هدر نکنم!!!! وبه روی خودم نیاورم که خودشان و خودم بلدیم بدتر ازین هم این ثانیه های لعنتی را که هر لحظه در گریزند و برگشتی در کارشان نیست به تباهی بکشانیم!!!!
و دلم میخواهد سرعت بگیرد گریز این ثانیه های لعنتی و دقیقه ها و ساعتها و روزها و ماهها را بسازند و تا به خود بیایم ببینم مدتهاست که دیگر تویی وجود ندارد و یا من شده ای یا هیچ!!!!
خودخواهم مثل همیشه!و حق تو فقط من شدن است که من خود نیز هیچم!